مجید تفرشی: آیتالله بروجردی معتقد بود که مرجعیت، نباید درگیر کشمکشهای سیاسی روزمره شود
مقالات
بزرگنمايي:
عصر قم - به گزارش منیبان، در این جلسه به بررسی مرجعیت سنتی شیعه در ایران و نقش آیتالله بروجردی و آیتالله خوانساری پرداخته شد. سخنرانان به تحلیل تفاوتها و شباهتهای این دو مرجع و تأثیرات آنها بر جامعه دینی و سیاسی ایران پرداختند. آنان به اهمیت بازنگری و شفافسازی در مرجعیت و روحانیت شیعه برای حفظ جایگاه و تأثیرگذاری آن در جامعه پرداختند.
همچنین به ضرورت تطبیق مرجعیت با شرایط جدید و حفظ استقلال و عدم وابستگی به حکومت تأکید شد. در ادامه خلاصهای از بیانات مجید تفرشی و محسن دریابیگی خواهد آمد. علاقهمندان میتوانند برای اطلاع از تمامی مباحث طرحشده به آرشیو خانۀ گفتارها در کلابهاوسیا کانال یوتیوب مجید تفرشی مراجعه کنند و پوشۀ شنیداری این جلسه را بشنوند.
نگاهی به سبک مرجعیت و رهبری دینی آیتالله بروجردی
مجید تفرشی: نگاهی به سبک مرجعیت و رهبری دینی آیتالله بروجردی
ابتدا لازم است توضیح دهم که چرا این دو شخصیت را برای بررسی در این نشست انتخاب کردهایم. این جلسه به مناسبت صدوپنجاهمین سالگرد تولد آیتالله العظمی حسین طباطبایی بروجردی و چهلمین سالگرد درگذشت آیتالله العظمی احمد خوانساری برگزار میشود. اما فراتر از این مناسبت، این دو نفر نمونههایی مهم از مرجعیت سنتی و کلاسیک شیعه هستند که رویکردهای متفاوتی در برخورد با مسائل زمان خود داشتهاند.
وقتی از مرجعیت سنتی صحبت میکنیم، منظورمان نهاد دیرپای دینی است که ضمن پرهیز از کنشگری سیاسی حرفهای، با تحولات اجتماعی و سیاسی ایران همواره در تعامل بوده است. بسیاری از افراد، چه در داخل و چه خارج از ایران، شناخت عمیقی از این مرجعیت ندارند و معمولاً توجهات به روحانیت سیاسی و درگیر با قدرت معطوف شده است. اما واقعیت این است که اکثریت روحانیت شیعه و مراجع تقلید در تاریخ معاصر ایران سیاسی نبودهاند یا اگر هم در سیاست ورود کردهاند، این ورود در دورههای کوتاهمدت و بهدور از کنشگری مداوم و حرفهای بوده است.
از سوی دیگر، برخی از مجتهدان که فعالیتهای سیاسی داشتند، به ویژه آنانی که کنش جدی سیاسی خود را قبل از احراز مقام مرجعیت آغاز کردند، نتوانستند جایگاه مرجعیت عام را به دست آورند، زیرا ورود زودهنگام به سیاست، اعتبار واقعیفقهی و علمی و تا حدی مقام اجتهاد و مرجعیت آنان را تحتالشعاع قرار داد در این مقوله میتوان از امثال میرزا محمدحسین نایینی، آیت الله حسن مدرس و آیت الله حسینعلی منتظری یادکرد.
در جریان انقلاب مشروطیت، روحانیونی مانند آیتالله بروجردی که در نسل بعدی پس از مراجعی چون آیتالله ملا محمدکاظم خراسانی و آیت الله سید کاظم یزدی قرار میگیرند، شاهد بودند که اختلافات علما درباره سیاست و مشروطیت، چگونه حوزه علمیه و مرجعیت را دچار دوگانگی و بحران کرد. آیتالله بروجردی که در ابتدا در بروجرد و سپس در نجف رشد علمی کرد، تجربههای متعددی را از تحولات سیاسی کسب کرده بود و به همین دلیل در برخورد با مسائل سیاسی بسیار محتاط عمل میکرد. او بهویژه از سرنوشت علمای مشروطه درس گرفت و معتقد بود که مرجعیت نباید درگیر کشمکشهای سیاسی روزمره شود، بلکه باید جایگاه خود را بهعنوان نهادی مستقل حفظ کند.
در دوران رضاشاه، مرجعیت شیعه بسیار تحت فشار فزایندهای قرار گرفت. برخی از علما مانند آیتالله شیخ عبدالکریم حائری یزدی، موسس حوزه علمیه قم، تصمیم گرفتند که هویت، موجودیت و استقلال حوزه علمیه را به هر قیمتی حفظ کنند، حتی اگر این، به قیمت پرهیز از مواجهه مستقیم با حکومت باشد. این استراتژی بعدها تأثیر خود را نشان داد، زیرا با سقوط رضاشاه، حوزه علمیه دوباره با قدرت احیا شد. آیتالله بروجردی در همین دوران بهعنوان مرجعی مهم مطرح شد. بااینحال، برخلاف برخی تصورها، او نه با حکومت پهلوی مماشات مطلق داشت و نه در تقابل علنی با آن بود. بلکه استراتژی او این بود که احترام حکومت را نسبت به مرجعیت حفظ کند و درعینحال، از ورود بیرویه و بیملاحظه به سیاست پرهیز کند.
در دوره محمدرضا شاه، بهویژه پس از وقایع ملی شدن صنعت نفت، فضای سیاسی ایران پرتنش شد. در این دوره، آیتالله بروجردی سعی کرد که نهضت ملی را رد نکند و حتی در مراحل اولیه با آن همراهی نیز کند، اما درعینحال خود را درگیر تحولات روزمره نکند. او با افرادی مانند آیتالله کاشانی و فدائیان اسلام، که مواضع تندی داشتند، همنظر نبود و معتقد بود که این نوع مواجهه با حکومت میتواند موقعیت مرجعیت را متزلزل کند.
اختلافات میان آیت الله ابوالقاسم کاشانی و دکتر محمد مصدق، همچنین رشد گروههای چپگرا، وضعیت را پیچیدهتر کرد. در چنین فضایی، به خصوص در ماههای پایانی دولت مصدق، بسیاری از علما، درست یا غلط، احساس میکردند که با ضعف مفرط دولت و رشدگیری حزب توده و کمونیسم، انتخابی میان مصدق و شاه نیست، بلکه انتخاب واقعی بین شاه و کمونیسم است. چون احساس میکردند با ادامه حکومت متزلزل مصدق، کار به دست کمونیستها بیفتد. این فضا باعث شد که حتی علمای غیرسیاسی نیز به سمت حمایت از شاه سوق داده شوند.
یکی از اقدامات مهم آیتالله بروجردی، به عنوان مرجع یگانه و بلامنازع تشیع، سازماندهی و نهادسازی حوزههای علمیه و تقویت جایگاه مرجعیت در سطح جهانی بود. او نهتنها در ایران، بلکه در خارج از کشور نیز به تأسیس مراکز اسلامی و ترویج تشیع پرداخت. فرستادن نمایندگانی به آمریکا، آلمان، لبنان و مصر، نمونههایی از تلاش او برای گسترش نفوذ تشیع در خارج از ایران بود. این استراتژی تا حد زیادی موفق بود و الگوی جدیدی برای ارتباطات بینالمللی مرجعیت شیعه ایجاد کرد.
با وجود این، آیتالله بروجردی با چالشهای داخلی نیز مواجه بود. برخی از روحانیون، حتی در قم، از قدرت مطلق گرفتن او ناراضی بودند. او معتقد بود که نظم و انسجام در حوزه ضروری است، اما برخی این نظم را مخل سنتهای قدیمی حوزه میدانستند. علاوه بر این، سیاستهای مالی او که بر تمرکز وجوهات در قم و شفاف سازی نظام توزیع وجوهات شرعی تأکید داشت، باعث نارضایتی برخی از طلاب و علما شد. بااینحال، او موفق شد که حوزه را بهعنوان یک نهاد منسجم حفظ کند و تأثیر خود را در ساختار روحانیت شیعه گسترش دهد.
روش و منش مرحوم بروجردی از نظر ضرورت و اولویت حفظ کیان حوزه علمیه، شبیه آیت الله حائری یزدی بود. در این راه هر دو مصایب فراوانی را متحمل و هدف انتقادات بسیاری شدند، ولی در دراز مدت ثابت شد که روش هر دو کارآمد و تاثیرگذارتر از روش تندروانی بود که به دنبال تغییرات و تاثیرات سریع و ناگهانی بودند.
در سالهای پایانی عمر آیتالله بروجردی، بهویژه پس از 28 مرداد 1332، رابطه میان دین و دولت وارد مرحله جدیدی شد. شاه که در ابتدا نسبت به علما احترام نشان میداد، بهتدریج سیاستهای خود را تغییر داد. در این دوره، نقش آیتالله بروجردی بهعنوان وزنهای تعادلبخش میان دولت و روحانیت آشکارتر شد. او اجازه نداد که حوزههای علمیه به کانونهای ضدحکومتی تبدیل شوند، اما درعینحال، از استقلال آنها در برابر دولت دفاع کرد.
پس از درگذشت آیتالله بروجردی در فروردین 1340، نهاد مرجعیت شیعه تا حدودی دچار تشتت و چندگانگی شد. در حالی که او توانسته بود موقعیت مرجعیت عام را حفظ کند، پس از او دیگر چنین مرجعی که قدرتی مطلق داشته باشد، ظهور نکرد. به همین دلیل، مرجعیت شیعه در برابر تحولات بعدی، از جمله اصلاحات ارضی، انقلاب سفید و شماری دیگر از تحولات منتهی به انقلاب اسلامی، نتوانست بهصورت یکپارچه عمل کند.
در نهایت، آیتالله بروجردی را میتوان یکی از مهمترین و شاید مهمترین مرجع تقلید تاریخ معاصر شیعه دانست. او نمونهای از مرجعیت سنتی بود که توانست میان اقتدار علمی، نفوذ اجتماعی و استقلال از حکومت، تعادلی ظریف برقرار کند. اگر حکومت پهلوی به این روش و ارتباط محترمانه با مرجعیت ادامه میداد و در دهههای بعد سیاستهای خود را تغییر نمیداد، شاید بسیاری از تنشهای بعدی و افتراق جدی بین دین و دولت و حکومت و دینمداران در ایران رخ نمیداد.
نگاهی به سیرۀ فردی و کنش سیاسی اجتماعی آیتالله خوانساری
آیتالله احمد خوانساری، یکی از مراجع مهم شیعه، هرگز به مرجع تام و بلامنازع در عالم تشیع تبدیل نشد. این موضوع نه به دلیل فقدان صلاحیت علمی، بلکه به دلیل شرایط اجتماعی، سیاسی و سبک شخصی او در زهد و دوری از نهادسازی و کنشگری فعال سیاسی و اجتماعی بود. برخلاف آیتالله بروجردی که به سازماندهی و تقویت ساختار حوزه علمیه توجه داشت، آیتالله خوانساری در پی ایجاد تشکیلات نبود. اما زندگی این دو شخصیت از برخی جهات شباهتهایی به یکدیگر داشت.
او در سال 1283 هجری قمری (برابر با 1245 شمسی) در خوانسار متولد شد و پس از تحصیلات مقدماتی در اصفهان، برای ادامه تحصیل به نجف رفت. زمانی که او وارد حوزه علمیه نجف شد، دوره پس از انقلاب مشروطه و فتح تهران بود، یعنی حوالی سال 1287 شمسی. در نجف نزد بزرگترین علمای آن دوران، از جمله آیات عظام آخوند خراسانی، سید کاظم یزدی، میرزا محمدحسین نائینی و فتح اللهه شیخالشریعه اصفهانی، تحصیل کرد. نکته جالب توجه این است که برخی از اساتید او، مانند سید کاظم یزدی و میرزای نائینی، در مسائل سیاسی و مشروطهخواهی اختلاف نظر بنیادین داشتند، اما خوانساری توانست از هر دوی آنها بهره علمی بگیرد، بدون اینکه در جناحبندیهای سیاسی آن دوران وارد شود.
پس از سالها تحصیل و تدریس در نجف، آیتالله خوانساری در سال 1303 شمسی به ایران بازگشت و ابتدا به دزفول و اراک و سپس به قم رفت. او نزدیک به سی سال در قم تدریس کرد و از علمای برجسته حوزه محسوب میشد. پس از درگذشت آیتالله بروجردی، برخی انتظار داشتند که خوانساری بهعنوان جانشین او مطرح شود، اما این اتفاق رخ نداد. او اگرچه بهعنوان یکی از مراجع تقلید شناخته شد، اما هیچگاه مانند بروجردی بهدنبال مرجعیت عام نبود و بیشتر به تدریس و مسائل علمی میپرداخت.
انتقال آیتالله خوانساری به تهران و آغاز نقش مرجعیت
در اوایل دهه 1330 شمسی، همزمان با تغییرات سیاسی گسترده در ایران، تهران بهدلیل مسائل سیاسی و اختلافات داخلی روحانیت، در وضعیت خاصی قرار داشت. در جریان کودتای 28 مرداد و سرنگونی دولت دکتر مصدق، اعتماد عمومی نسبت به روحانیت کاهش یافت و اختلافات داخلی بین علما تشدید شد. آیتالله بروجردی که متوجه این خلأ شده بود، تصمیم گرفت فردی برجسته را بهعنوان مرجع مورد اعتماد در تهران مستقر کند. در آن زمان، تهران فاقد یک مرجع تقلید مهم بود که بتواند در حد و اندازههای بروجردی یا دیگر مراجع نجف، مدیریت مذهبی پایتخت را بر عهده گیرد.
آیتالله خوانساری بهعنوان گزینه مناسب برای این مأموریت انتخاب شد. این تصمیم برای او یک فداکاری محسوب میشد، زیرا او در قم موقعیت علمی و اجتماعی تثبیتشدهای داشت و بسیاری فکر میکردند که او میتواند جانشین آیتالله بروجردی باشد. اما او پذیرفت که به تهران برود، شهری که در آن زمان نهادهای علمی حوزوی مانند قم یا نجف نداشت. پذیرش انتقال او به تهران نشان داد که او نسبت به منصب مرجعیت تام علاقهای ندارد و مایل نیست که برای حفظ جایگاه خود در سلسله مراتب روحانیت، از اصول شخصی خود عدول کند.
نقش اجتماعی و دیدگاههای سیاسی
آیتالله خوانساری پس از استقرار در تهران، بهسرعت توانست ارتباط عمیقی با اقشار مختلف، بهویژه بازاریان، برقرار کند. او از قبل نیز سفرهای متعددی به تهران داشت و با شرایط اجتماعی این شهر آشنا بود. از جمله یکی از دیدارهای مهم او در آن دوره، دیدار با حاج عباسقلی تبریزی، یکی از بانفوذترین بازاریان مقیم تهران، بود. در این جلسه، مهندس مهدی بازرگان، فرزند حاج عباسقلی تبریزی نیز حضور داشت. در آن دیدار، بازرگان که در اوج فعالیتهای نهضت ملی شدن نفت بود، درباره آرمانهای سیاسی خود و آینده مبارزات ملی صحبت کرد، اما آیتالله خوانساری با صراحت به او توصیه کرد که بهتر است به فعالیتهای علمی و اقتصادی بپردازد و از سیاست دوری کند. او هشدار داد که نتیجه این فعالیتهای سیاسی، این خواهد شد که دیگران از او و یارانش سوءاستفاده خواهند کرد. این سخنان برای بازرگان ناخوشایند بود و جلسه در فضایی سرد به پایان رسید. سالها بعد، پس از انقلاب، برخی از حاضران در آن جلسه این سخنان را به بازرگان یادآوری کردند، اما او ترجیح داد در این باره سکوت کند.
در فاصله سالهای 1333 تا 1340، آیتالله خوانساری همچنان بهعنوان نماینده و فرستاده آیتالله بروجردی در تهران فعالیت میکرد. اما پس از درگذشت بروجردی در سال 1340، او به یکی از مهمترین مراجع تقلید در تهران تبدیل شد. در این دوره، اصلاحات ارضی و انقلاب سفید شاه، همچنین تصویب لوایح انجمنهای ایالتی و ولایتی، موجب اعتراض گسترده علما شد. سپس در خرداد 1342، اعتراضات مذهبی به دستگیری آیتالله روح الله خمینی شدت گرفت و درگیریهای گستردهای رخ داد. آیتالله خوانساری تلاش کرد میان حکومت و نیروهای مذهبی تندرو، از جمله پیروان آیتالله خمینی، نوعی تفاهم ایجاد کند تا از شدت درگیریها کاسته شود.
پس از اعتراضات 15 خرداد، برخی محافل حکومتی تلاش کردند که آیتالله خمینی را محاکمه و حتی اعدام کنند. این موضوع موجب شد که مراجع بزرگ، از جمله آیتالله هادی میلانی، آیتالله شهابالدین مرعشی نجفی، آیتالله محمدرضا گلپایگانی، آیتالله محمدکاظم شریعتمداری و آیتالله خوانساری، در تهران گرد هم آیند تا از حکومت بخواهند که از اجرای این حکم صرفنظر کند. در نهایت، این تلاشها مؤثر واقع شد و حکومت از اعدام آیتالله خمینی منصرف شد.
در جلسات خصوصی بین علما، اختلافاتی درباره نحوه برخورد با حکومت بهوجود آمد. مثلا آیتالله میلانی که در آن زمان مواضع تندی داشت، از ایده «جمهوری» سخن گفت. اما آیتالله خوانساری با آرامش و احترام پاسخ داد که باید در «حدود مقدورات» صحبت کرد و از ورود به مسائلی که تحقق آنها دشوار است، پرهیز نمود.
سالهای پایانی حکومت پهلوی و رابطه با آن
در سالهای بعد، آیتالله خوانساری بیشتر نقش یک میانجی را ایفا کرد. او بهجای رویارویی مستقیم با حکومت، سعی میکرد از نفوذ خود برای کاهش تنشها و حمایت از حقوق مذهبی مردم استفاده کند. حتی محمدرضا شاه نیز برای او احترام قائل بود و در مواردی که به مسائل دینی مربوط میشد، نظر او را جویا میشد.
در سال 1344، گروهی جوان مذهبی که به فعالیتهای مسلحانه گرایش داشتند، تحت عنوان «حزب ملل اسلامی» دستگیر شدند. رهبر این گروه، سید محمدکاظم موسوی بجنوردی بود که بعدها از چهرههای فرهنگی جمهوری اسلامی و موسس دایرهالمعارف بزرگ اسلامی شد. با وساطت برخی مراجع، از جمله آیتالله خوانساری و آیت الله محسن حکیم در عراق، بیشتر به خاطر مقام علمی پدر بجنوردی و نسبت فامیلی نزدیک با آیت الله ابوالحسن اصفهانی، حکومت شاه از اعدام او و یارانش صرفنظر کرد و حکم آنها به حبس ابد کاهش یافت.
یکی از حوزههایی که آیتالله خوانساری در آن فعال بود، مسائل مربوط به موقوفات و حقوق عمومی مذهبی بود. او تلاش میکرد که حکومت را از دخالت در امور وقفی بازدارد و در این زمینه نفوذ زیادی داشت. سبک زندگی او نیز برخلاف بسیاری از مراجع، کاملاً ساده بود. او از وجوهات شرعی برای زندگی شخصی استفاده نکرد و فرزندانش را نیز به پرهیز از وابستگی مالی به وجوهات توصیه میکرد.
در اواخر حکومت پهلوی، شاه تصمیم گرفت که حزب رستاخیز را بهعنوان تنها حزب رسمی کشور معرفی کند. فشارهایی بر علما برای عضویت در این حزب وارد شد، اما آیتالله خوانساری به صراحت مخالفت کرد و حتی ضمن یادآوری تاکید شاه در کتاب ماموریت برای وطنم درباره ضرورت پرهیز علما از ورود به سیاست، تهدید کرد که ایران را ترک خواهد کرد. این موضعگیری او نشان داد که هرچند اهل درگیری مستقیم با حکومت نبود، اما استقلال مرجعیت را حفظ میکرد.
با نزدیک شدن به انقلاب اسلامی، او همچنان نقش میانجی را ایفا میکرد، اما فضای سیاسی آن زمان دیگر اجازه چنین رویکردی را نمیداد. او در سالهای پایانی عمرش، شاهد تحولات بزرگی بود که منجر به سقوط حکومت پهلوی و تغییر ساختار سیاسی ایران شد.
در آن دوران، یکی از شخصیتهایی که در زمینه تعامل دین و سیاست نقش مهمی داشت، امام موسی صدر بود. او اگرچه متعلق به نسل بعد از آیتالله خوانساری بود و سه دهه در قلمرو دینی و سیاسی شیعیان لبنان فعالیت داشت، اما در حوزه مشابهی و با رویکردی هماهنگ با بروجردی و خوانساری فعالیت میکرد. در ابتدا، روابط موسی صدر با حکومت پهلوی خوب بود و شاه نیز برای حضور و فعالیتهای او در لبنان حمایتهایی ارائه میداد. اما ورود سرلشکر منصور قدر، سفیر نظامی- ساواکی وقت ایران در لبنان و تلاش برای تحقیر صدر و ایجاد روابط رییس و مرئوس با او به این رابطه آسیب زد. منصور قدر با عملکرد نامناسب و دشمنی با موسی صدر، موجب تیرگی روابط او با حکومت پهلوی شد.
موضوع روابط اولیه حسنه صدر با حکومت شاه باعث شد که برخی نیروهای انقلابی ایرانی نیز نسبت به موسی صدر موضع بگیرند و تا امروز، برخی از این نیروها با دیده انتقادی به او نگاه کنند. اما واقعیت این است که موسی صدر نهتنها به حکومت پهلوی نزدیک نبود، بلکه در سالهای آخر عمر خود، روابطش با حکومت نیز بهشدت تیره شد. او همچنین به آیتالله خوانساری نزدیک بود و از سوی آیتالله ابوالقاسم خویی نیز مورد حمایت قرار میگرفت. این نزدیکی باعث شد که نیروهای مذهبی تندرو در ایران، نسبت به موسی صدر و آیتالله خوانساری حساس شوند و آنها را مورد انتقاد قرار دهند.
آیتالله خوانساری همواره از دانشجویان و طلاب میخواست که از فعالیتهای سیاسی دوری کنند و تمرکز خود را بر مسائل علمی و دینی بگذارند. او معتقد بود که ورود بیشازحد روحانیون و مذهبیها، به سیاست، موجب آسیب به جایگاه دینی آنها میشود. در عین حال، او خود نیز ناگزیر بود که با سیاستمداران ارتباط داشته باشد، اما هیچگاه بهطور جدی در سیاست مداخله نکرد.
او در جریان اختلافات میان مصدق و مخالفانش، موضعی بیطرف داشت و تلاش کرد که وارد جناحبندیهای سیاسی نشود. برخلاف برخی دیگر از علما که در آن دوران نقش فعالی داشتند، آیتالله خوانساری نه از مصدق حمایت کرد و نه با او مخالفت آشکار داشت. او همچنین نسبت به شخصیتهایی مانند آیتالله حسن مدرس و آیتالله کاشانی موضعی محتاطانه داشت و اعتقاد داشت که فعالیتهای سیاسی آنها، جایگاه دینیشان را تحت تأثیر قرار داده است.
این رویکرد او را میتوان تا حدی نتیجه شاگردی نزد آخوند خراسانی و سید کاظم یزدی دانست. او نیز همانند آیت الله بروجردی، تحت تأثیر این اساتید، سیاست را امری خارج از حوزه وظایف اصلی روحانیون میدانست و بر این باور بود که علما نباید خود را درگیر سیاستهای روزمره کنند. در عین حال، او مخالف وابستگی روحانیت به دولت بود و معتقد بود که روحانیون باید روابط خود را با حکومت بهگونهای تنظیم کنند که استقلال خود را از دست ندهند.
موضعگیریهای خاص آیتالله خوانساری
برخی معتقدند که آیتالله خوانساری در مواردی علیه نیروهای انقلابی موضع گرفت و حتی در مواردی از حکومت پهلویحمایت کرد. بهعنوان مثال، در ماجرای بستن حسینیه ارشادتهران توسط حکومت پهلوی، که دکتر علی شریعتی در آن فعالیت میکرد، گفته میشود که آیتالله خوانساری از تعطیلی آن حمایت کرد. برخی از مخالفان شریعتی معتقد بودند که او با حمایت حکومت، تلاش میکرد که در برابر کمونیسم، اسلام را تقویت کند. اما پس از مدتی، حکومت پهلوی خود به این نتیجه رسید که فعالیتهای او، به دلیل جلب حمایتهای گسترده مردمی، ممکن است خطری برای ثبات سیاسی حکومت باشد. در این شرایط، آیتالله خوانساری از بسته شدن حسینیه ارشاد حمایت کرد، زیرا نمیخواست که دین به ابزاری برای سیاستورزی تبدیل شود.
در عین حال، آیتالله خوانساری در موارد متعددی برای کمک به افرادی که به دلایل سیاسی دستگیر و محکوم شده بودند، تلاش میکرد. او برای آزادی برخی زندانیان سیاسی وساطت کرد و در برخی موارد، توانست از نفوذ خود برای کاهش فشارهای حکومتی استفاده کند. این رویه تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی نیز ادامه داشت.
آیتالله خوانساری و انقلاب اسلامی
آیتالله خوانساری از انقلاب اسلامی حمایت نکرد و صریحاً با آن مخالف بود و با وجود فشارهای موجود، در همه پرسی جمهوری اسلامی در سال 1358 هم شرکت نکرد. او بر این باور بود که خونریزی و خشونت، نتایج خطرناکی خواهد داشت و روحانیت نباید مردم را به اقدامات رادیکال تشویق کند. اما نکته جالب اینجاست که آیتالله خمینی، برخلاف رویه معمول خود در برخورد با مخالفان انقلاب، همواره احترام خاصی برای آیتالله خوانساری قائل بود.
آیتالله خمینی نسبت به بسیاری از علمای دینی که از انقلاب اسلامی حمایت نکردند، مواضع تندی داشت و برخی از آنها را بهشدت مورد انتقاد قرار میداد. اما در مورد آیتالله خوانساری، این رویه او کاملا متفاوت بود. با وجود اینکه همگان میدانستند که خوانساری از انقلاب اسلامی حمایت نکرده است، آیتالله خمینی همواره در سخنان خود از او بسیار با احترام یاد میکرد و او را از نظر علمی و دینی شخصیتی کاملا برجسته میدانست.
در سال 1357، با شدت گرفتن اعتراضات انقلابی، بسیاریاز علما بهتدریج مخالفت خود را با حکومت اعلام کردند. اما آیتالله خوانساری همچنان بر موضع خود پافشاری کرد و بهصراحت گفت که «این خونهایی که ریخته میشود، باید در آخرت پاسخ داده شود.» او از نیروهای مذهبی و ملیگرا میخواست که از خشونت دوری کنند و تلاش کنند که از خونریزی جلوگیری شود.
سالهای پس از انقلاب و انزوای تدریجی
پس از پیروزی انقلاب، آیتالله خوانساری بهتدریج از فعالیتهای اجتماعی کنارهگیری کرد. او که پیشتر در مسجد «سیدعزیزالله» بازار تهران اقامه نماز میکرد، پس از مدتی دیگر در آنجا حاضر نشد. با وجود اینکه ثروتمندان و بازاریان بسیاری از او حمایت میکردند، او زندگی منزوی و زاهدانه را ترجیح داد و بهتدریج خانهنشین شد.
یکی از وقایع مهم پس از انقلاب، تلاش برخی افراد برای ترتیب دیداری میان آیتالله خوانساری و آیتالله خمینی بود. پیش از انقلاب، در سال 1357، آیتالله خمینی در نجف تلاش کرده بود که با آیتالله خوانساری دیدار کند، اما او این دیدار را نپذیرفت. پس از پیروزی انقلاب، سرانجام دیداری میان آنها در تهران، در مدرسه علوی، برگزار شد. اما در این دیدار، بیاحترامیهایی به آیتالله خوانساری شد که موجب ناراحتی او گردید. بهویژه فرزند او، سید جعفر خوانساری، که از نظر نیروهای انقلابی به دربار شاه نزدیک بود، به دستور محسن رفیق دوست اجازه ورود به مدرسه و حضور در آن جلسه را نیافت.
در سالهای نخست پس از انقلاب، آیتالله خوانساری در چندین مورد، برای جلوگیری از اعدامها و مصادره اموال مردم تلاش کرد. اما تلاشهای او همیشه موفق نبود. در ماجرای مصادرههای گسترده اموال، او صریحاً مخالفت خود را اعلام کرد و حتی پیامی از طریق آیتالله صادق لواسانی به آیتالله خمینی فرستاد و از او خواست که اعدامها و مصادرهها را متوقف کند. اما آیتالله خمینی ضمن ادای احترام به خوانساری، در پاسخ گفت: «ما کار خودمان را میکنیم، شما هم کار خودتان را بکنید.»
در این شرایط و در مدت کوتاه شش ساله حیات خوانساری پس از انقلاب، چند بار به او و به منزل او حمله شد و چند بار تندروان آتش به اختیار، قصد جان او را کردند.
تأثیرات تاریخی آیتالله خوانساری و آینده مرجعیت شیعه
آیتالله خوانساری حدود سه دهه در تهران اقامت داشت و در این مدت، بهعنوان یک مرجع مستقل شناخته میشد. او نه جاهطلبی سیاسی داشت و نه کنشگری انقلابی، اما میزان نفوذ دینی و اجتماعی او از بسیاری از علمای سیاسی زمان خود بیشتر بود. او نمونهای از مرجعیت سنتی شیعه بود که ضمن حفظ کامل ارتباطات و علایق مردمی، نه کاملاً از سیاست دور بود و نه در آن غرق میشد.
به طور کلی و در مقایسه با گذشته، مرجعیت شیعه تغییرات زیادی کرده و اهمیت فرهنگی و اجتماعی این نهاد دستخوش تحولات جدی شده است. برای نمونه، در دوران مرجعیت میرزامحمدحسن شیرازی، در اواخر سلطنت ناصرالدین شاه، یک فتوای تحریم تنباکو منتسب به شیرازی، توانست سرنوشت یک کشور را تغییر دهد و همچنان پس از حدود یک و نیم قرن پس موضوع دهها کتاب، مقاله و پایان نامه بوده و هست. اما در دوران معاصر ما، حتی فتوای تحریم سیگار از سوی یک مرجع شیرازی دیگر، آیتالله ناصر مکارم شیرازی، که شاید در مقیاس فقهی کماهمیتتر از تحریم تنباکو نبود، چندان بازتاب جدی و گستردهای نداشت و حتی در حد یک پاورقی هم در تاریخ جایی ندارد. این مقایسه تا حدی نشاندهنده تغییر جایگاه مرجعیت در جامعه شیعه است.
امروزه، مرجعیت سنتی شیعه، بهویژه در ایران، با چالشهایی جدی مواجه است. نفوذ مالی و سیاسی حکومت، کاهش وجوهات شرعی و گسترش و تسلط روحانیت سیاسی، همگی به همراه دلایلی دیگر، موجب شدهاند که مرجعیت مستقل، مانند آنچه آیتالله خوانساری نمایندگی میکرد، بهتدریج کمرنگتر شود. به نظر میرسد که آینده مرجعیت دینی در ایران و تشیع در گرو حفظ استقلال آن از حکومت است، و اگر این استقلال حفظ نشود، نسل جدید علاقهای به پیروی از مراجع و جدی گرفتن این نهاد مانند گذشته نخواهد داشت.
مقصود از مرجعیت سنتی چیست؟
محسن دریابیگی: به نظر من، آیتالله بروجردی از جمله مراجعی است که نیاز به بازخوانی و تحلیل مجدد دارد. بسیاری از افراد، بهویژه نسلهای جدید، درکی از میزان قدرت و نفوذ مراجع تقلید در گذشته ندارند. برای مثال، رشید رضا گفته بود که در جهان اسلام هیچکس بهاندازه مراجع تقلید شیعه نفوذ کلام ندارد. حتی گزارشهایی از فرستادگان خارجی وجود دارد که میگویند یک مرجع تقلید شیعه، باوجود داشتن زندگی ساده و بیتجمل، میتواند با یک کلام سرنوشت سیاسی کشور را تغییر دهد.
اما در دوران معاصر، این قدرت و نفوذ دستخوش تغییر شده است. مرجعیت شیعه از ابتدا به این شکل که امروز میشناسیم وجود نداشته و در طول زمان، تحت تأثیر شرایط اجتماعی، اقتصادی و سیاسی تحول یافته است. ظهور نهاد مرجعیت، همانطور که ما آن را میشناسیم، نتیجه تعامل عوامل مختلفی مانند قدرت، ثروت، رقابتهای داخلی، ابزارهای ارتباطی و شرایط بینالمللی بوده است. مثلاً اگر تلگراف در دوران مشروطه وجود نداشت، مرجعیت نمیتوانست نقش فعالی در این جنبش ایفا کند. همچنین اگر رابطه علمای شیعه با قدرتهای وقت، مانند تعامل علامه حلی با مغولان یا نقش محقق کرکی در دوران صفویه، وجود نداشت، مرجعیت شیعه به این جایگاه نمیرسید.
یکی از نکاتی که باید مورد توجه قرار گیرد، تفاوت مفهوم «مرجعیت سنتی» و «مرجعیت مدرن» است. گاهی از تعبیر «مرجع سنتی» طوری استفاده میشود که انگار مفهومی قدیمی و ایستا است، درحالیکه همه مراجع شیعه، حتی آنهایی که رویکرد سنتی دارند، در چارچوب عقلانیت زمانه خود عمل میکنند. آنها با توجه به متون دینی، روشهای مختلفی برای استنباط و عمل انتخاب میکنند. مثلاً آیتالله بروجردی با انتشار رسالهای منظم و دقیق، به ذهنیت مخاطب خود توجه ویژهای داشت. در مقابل، مراجع دیگر، که شاید کمتر به رسانه و ارتباطات مدرن اهمیت میدادند، مسیر متفاوتی را طی کردند.
بنابراین، وقتی از مرجعیت سنتی صحبت میکنیم، نباید دچار ارزشگذاری مثبت یا منفی شویم. برخی تصور میکنند که مرجعیت سنتی یعنی پرهیز از سیاست، اما این برداشت دقیق نیست. رابطه مراجع با سیاست در طول زمان تغییر کرده است. از زمانی که در عثمانی و ایران نخستین قوانین مدون نوشته شد، علما ناگزیر شدند که به شکل جدیدی به سیاست نگاه کنند. برخی مراجع بیشتر به سیاست ورود کردند، برخی کمتر، اما این مسئله را نمیتوان بهطور مطلق قضاوت کرد. پس از انقلاب اسلامی، نقش مراجع شیعه بهویژه در سیاست گسترش یافت، اما این به معنای آن نیست که در گذشته، مراجع از سیاست دور بودهاند.
مرجعیت شیعه، اگر بخواهد همچنان تأثیرگذار باقی بماند، باید نسبت به شرایط جدید آگاه باشد. رقبا، متغیرهای اجتماعی و ابزارهای جدید ارتباطی، همه در بقای مرجعیت تأثیر دارند. اما در عین حال، مرجعیت یک متن دینی و مذهبی هم دارد که باید به آن پایبند باشد. مرجعیت فقط یک نهاد اجتماعی نیست؛ بلکه بر پایه اعتقادات دینی شکل گرفته و باید به آنها وفادار بماند. هرگونه تغییر در نقش مرجعیت، باید تعادل میان جایگاه دینی و نقش اجتماعی آن را حفظ کند.
حالا که به نقش و جایگاه مرجعیت پرداختیم، میخواهم درباره آیتالله بروجردی و آیتالله خوانساری صحبت کنم. این دو نفر از جهات مختلف با یکدیگر مقایسه شدهاند و تفاوتهای چشمگیری با هم دارند، اما نقاط اشتراک آنها نیز کم نیست.
آیتالله بروجردی و آیتالله خوانساری؛ تفاوتها و شباهتها
آیتالله بروجردی را میتوان آخرین فقیهی دانست که توانست مرجعیت عام را بهطور کامل در اختیار بگیرد. حتی منتقدان او، مانند مرحوم مرتضی مطهری، که در مقاطعی با آیتالله بروجردی اختلافنظر داشتند، به تأثیرگذاری و اهمیت او اذعان داشتهاند. آیتالله علی خامنهای هم از او بهعنوان «آخرین فقیه صاحب مدرسه» یاد کرده است. این نشان میدهد که آیتالله بروجردی فقط یک مرجع تقلید نبود، بلکه یک فرد جریانساز و نهادساز بود.
اما آیتالله خوانساری شخصیتی متفاوت داشت. او یک فرد زاهد و درونگرا بود که از شهرت و قدرت پرهیز میکرد. تفاوت عمده این دو شخصیت این بود که آیتالله بروجردی برنامهریزی کلانی برای آینده مرجعیت داشت، اما آیتالله خوانساری بیشتر به وظایف فردی خود توجه داشت. هر دو در نجف تحصیل کرده بودند، هر دو شاگرد آخوند خراسانی و شیخالشریعه اصفهانی بودند، اما مسیرهای متفاوتی را طی کردند.
یکی از مهمترین ویژگیهای مشترک این دو، استقلال نظر بود. آنها تسلیم فشارهای سیاسی و اجتماعی نمیشدند و آنچه را که درست میدانستند، انجام میدادند. مثلاً آیتالله بروجردی با وجود نفوذ و قدرت گروه فدائیان اسلام، تسلیمخواست آنها نشد. او از ابتدا چارچوب فکری و اجرایی مشخصی داشت و در برابر انحرافات ایستادگی میکرد. آیتالله خوانساری نیز استقلال فکری بالایی داشت و در فتاوای خود، حتی اگر با جریان عمومی حوزه متفاوت بود، از بیان نظر خود پرهیز نمیکرد.
اما از نظر سبک رهبری و مدیریت، این دو تفاوتهای اساسی داشتند. آیتالله بروجردی یک رهبر نهادساز بود. او حوزه علمیه را به شیوهای مدرن سازماندهی کرد و معتقد بود که اداره حوزه نیاز به ساختار و نظم دارد. او روی تمرکز وجوهات در قم تأکید داشت و با هرگونه پراکندگی مالی در حوزه مخالف بود. این سیاست، برخی علما را ناراحت کرد، اما در نهایت، باعث شد که حوزه علمیه قدرت بیشتری پیدا کند.
آیتالله خوانساری اما هیچ تمایلی به نهادسازی نداشت. او یک فقیه کاملاً فردی بود که به ساختارهای بزرگ اهمیتی نمیداد. در مسائل مالی، برخلاف آیتالله بروجردی که مدیریت مالی دقیقی داشت، او هیچ تمایلی به این مسائل نشان نمیداد. در فتاوا و نگاه فقهی نیز رویکرد او متفاوت بود. مثلاً در بحث ولایت فقیه، دیدگاه بسیار محدود و محتاطانهای داشت و برخلاف برخی دیگر از علما، حاضر نبود که نهادهای رسمی برای اجرای آن تشکیل دهد.
از نظر ارتباط با حکومت، آیتالله بروجردی سیاستی کاملاً محتاطانه داشت. او از یکسو، شوکت سلطنت را حفظ میکرد و از درگیری مستقیم با حکومت پرهیز داشت، اما درعینحال، اجازه نمیداد که حکومت از حد خود فراتر برود. او درباره موضوعاتی مانند بهائیت یا تغییر خط، مواضع جدی میگرفت و حتی در برخی موارد، سیاستهای حکومت را تحت تأثیر قرار میداد.
در مقابل، آیتالله خوانساری بهندرت در سیاست دخالت میکرد؛ او بیشتر بر جنبههای عبادی و اجتماعی مرجعیت تمرکز داشت و از هرگونه مواجهه سیاسی پرهیز میکرد. این مسئله باعث شد که او تا پایان عمر، همچنان بهعنوان یک شخصیت مقدس و زاهد شناخته شود.
نگاهی به وضعیت فعلی روحانیت و مرجعیت
گاهی احساس میکنم که انتظارات از روحانیت به این شکل است که روحانیون باید در مورد هر موضوعی نظر بدهند. من این وضعیت فعلی را به نوعی محصول همان «عقل ایرانی» میدانم. عقل ایرانی به علت عدم درک شرایط زمان گرفتار تذبذب است؛ ذهنیتی فاقد استراتژی و بالتبع تصمیمسازی؛چنین دهنیتی توقعات متضاد از حوزه دارد؛ گاهی انتظار دخالت دارد و گاه میگوید اینها چه میکنند و چه میگویند؛متاسفانه خیلیها نگاه ابزاری و ایدئولوژیک به حوزه دارند؛ علی رغم اینکه همانها معتقدند دین فراتر از ایدئولوژیست، ولی ایدئولوژی خود را بر حوزه غالب کرده و انتظار دارند دین مخدوم آنان باشد. این ذهنیت به جای اینکه تاریخ و آینده را در نظر بگیرد، تنها به «اکنون» فکر میکند.
همچنین عقل ایرانی بهطور کلی نسبت به گفتوگو و تعمق بیمیل است و بیشتر ترجیح میدهد که حرفهای سریع و سطحی بزند. این وضعیت باید تغییر کند و این تغییر، فقط از طریق مطالعه و تربیت صحیح امکانپذیر است. جامعهای که مطالعه نداشته باشد، نمیتواند به پیشرفت دست یابد. باید مطالعهای مفید انجام شود تا عقل اجتماعی و سیاسی تؤامانرشد کنند. اگر به این صورت نباشد، جامعه در کوتاهمدت میخواهد همه چیز را جمع کند و نتایج بلندمدت را نادیده میگیرد. به نظرم، باید این ذهنیت که انتظارات زیادی از روحانیت داشته باشیم، باید تغییر کند؛ در غیر این صورت اگر روحانیت دخالت کند، بعد از سی سال میگوییم که چرا اینها دخالت کردند و وضع اینطور شد؛ اگر هم روحانیت وارد مسائل نشود، به آنها فشار میآوریم که به هر موضوعی وارد شوند و موضعگیری کنند.
این نوع ذهنیت محصول همان عقل ایرانی است که فقط از مجموعهای خاص چیزهایی میخواهد و از سایر بخشها (مانندNGOها یا دیگر نهادها) هیچ انتظاری ندارد. این یک ساختار ذهنی است که باید تغییر کند. به نظرم، شبیه به نقد عقل عربی که جابری مطرح کرد و گفت باید در دوره رکود، عقل را نقد کرد، اکنون هم باید عقل ایرانی نقد شود. ما به یک «تعمیر عقل» نیاز داریم تا از این وضعیت به دور شویم و به عقل صحیح و کارآمد دست پیدا کنیم.
دوستی مطرح کردهاند که آیا فکر نمیکنید روحانیت از طبقات پایین جامعه آمده و ممکن است نتوانند بهدرستی و به صورت سازنده در دنیای پیچیده و توسعهیافته امروز دخالت کنند؟ به نظر میآید که جامعهشناسی حوزه باید مورد توجه قرار گیرد. در دورهای که با طلبهها ارتباط داشتم، نگاهی بیرونی به این مسئله داشتم و مخصوصاً زمانی که در دانشگاه مفید بودم و شبها به حوزه میرفتم، به این فکر میکردم که این طبقات اجتماعی مختلف چه محصولی خواهند داشت.
در حقیقت، حوزههای علمیه گروههای مختلفی از جامعه را جذب میکنند. بعضی طلاب از قشر بازاری جذب حوزه میشوند، اما پس از مدتی به بازار برمیگردند. همچنین بسیاری از کسانی که از خانوادههای فقیر شهرستانها میآیند، استعدادهای بالایی دارند، ولی از نظر مالی در تنگنا هستند. مثلاً یک طلبه مستعد نجفآبادی بود که خانوادهاش برای کاستن هزینه زندگی او را به حوزه سپردند و متاسفانه همین فقر او را از طلبگی هم جدا نمود. این افراد با مشکلات خاص خود وارد حوزهها میشوند و آنطور که باید، بهراحتی نمیتوانند از پس چالشها بربیایند.
ورود افراد بیبضاعت که فاقد علم و معنویت و مهارت ارتباطی هستند، جایگاه روحانیت را نهتنها بالا نمیبرد، بلکه رسوایی به بار میآورد. امروز دیگر دوره آیتالله کاشانی نیست؛ یک خطا ممکن است به ویرانی یک نهاد سنتی بیانجامد؛ اثبات بقای کارکردی حوزه به خود حوزه مربوط است که متأسفانه دوستان هنوز این بحران مشروعیت را حس نکردهاند.
بنابراین این نکته که دوست عزیزمان مطرح کردهاند قابل توجه است و باید در این زمینه کار بیشتری صورت گیرد. باید طوری اندیشید که آفات و مشکلاتی که ممکن است در این فرآیند پیش بیاید، به حداقل برسد. بهخصوص در دنیای مدرن و پیچیده امروزی، باید دینی ارائه شود که با ابعاد مختلف زندگی انسانها همخوانی داشته باشد. اگر دینی که ارائه میدهیم نتواند با این پیچیدگیها سازگار شود، در نهایت منجر به کمرنگ شدن دینداری خواهد شد.
این نکته را هم باید در نظر گرفت که ما با جهانی پیچیده روبهرو هستیم که ویژگیهای خاص خود را دارد و بهراحتی نمیتوان جوامع سنتی گذشته را به آینده متصل کرد. دکتر حسن انصاری توصیه میکردند هر مجتهدی کتاب «جوامع ما قبل صنعتی» پاتریشیا کرون را مطالعه کند تا تمایز دورههای مختلف را دریابد؛ این تمایزها گاهی به تعبیر فوکو تبدیل به گسل میشود؛ اگر وضعیت جوامع ماقبل مدرن بهطور دقیق درک نشود، نمیتوان پل ارتباطی میان گذشته و آینده ایجاد کرد ومجتهد قطعاً با چالشهای زیادی روبهرو خواهد شد و فتواهایغیرقابل تحقق صادر میکند.
به نظر میآید که حوزه باید خودش را بازتعریف کند و با دقت بیشتری وارد دنیای مدرن شود. وقتی به گذشته نگاه میکنیم، نقاط قوت و ضعف روحانیت باید تؤامان دیده شود، اما در عین حال این نکته را همیشه باید مد نظر قرار داد که در دنیای مدرن باید دقیقتر عمل کرد. اگر بعضی وقتها روحانیها به منبر میروند و احساس میکنند حرفی برای گفتن ندارند، باید سکوت کنند بهجای اینکه به تکرار گفتههای بیمحتوا بپردازند. نباید افرادی که هیچ اندوخته معنوی یا علمی ندارند، احساس تکلیف کرده و به میدان بیایند و خود را به عنوان فروشندهای از دین معرفی کنند. این تنها به ضرر دین و حوزه خواهد بود.
اینکه یک روحانی مثل آیتالله خوانساری با حضور واقعی خود در جامعه و تعهد به اصول سنتی، حتی در سالهای بعد هم همچنان دارای طرفداران است، نشاندهنده این است که مردم به دنبال معنویت واقعی هستند، نه معنویتی که با قدرت و ثروت سر سازش داشته باشد یا بخواهد با رسانهها و پول ارتباط برقرار کند. اینجا است که تفاوتها نمایان میشود و مردم انتظار دارند روحانیون نهتنها در کلام، بلکه در رفتارشان تجسّم سنت و معنویت باشند.
حوزه باید مراقب باشد که فقط به حفظ خود و حفظ ساختارهایش نپردازد، بلکه باید بهطور واقعی به نیازهای معنوی جامعه پاسخ دهد. در غیر این صورت، اگر روحانیت نتواند بهطور درست در دنیای مدرن فعالیت کند و از مخاطبان خود در عرصه اخلاق، فقه و عقاید بهدرستی حمایت نکند، جایگاه خود را از دست خواهد داد.
الگوی مناسب برای مرجعیت
در پاسخ به سوال یکی از دوستان درباره کنشگری آیتالله علی سیستانی، باید بگویم در حال حاضر آیتالله سیستانی در عراق موفق به رهبری در شرایط سخت شده، اما به نظرم روش آیتالله بروجردی الگوی بهتری است و میتواند خروجی بهتری داشته باشد.
آیت الله سیستانی اگر چه توانسته در این شرایط بحرانی از تمامیت ارضی عراق دفاع کند، اما حوزههای علمیه به یک نقشه راه نیاز دارد؛ نقشهای که در عین پایبندی به متن، توجه به ذهن مخاطب و نیازهای واقعی هم داشته باشد. از زمان رضاخان به این سو، بخشهایی از فعالیت حوزوی از روحانیون گرفته شده است (مثل قضاوت) و البته پس از انقلاب اسلامی هم وظایف جدیدی برای روحانیون تعریف شده است با این حال به نظرم اگر ندانیم قرار است به مخاطب چه محتوایی و در چه بستهبندیای ارائه کنیم، تمامی کوشش ها عقیم می ماند.
آیتالله سیستانی در میدان حضور دارد، اما این حضور باید بازنگری شود. باید در میدان فعالیت کرد، ولی نه به گونهای که با قدرت قاطی شود. مردم باید از مرجع پیروی کنند، اما باید از گذشته هم درس بگیریم. متأسفانه در داخل تشیع، به جای انسجام، دچار اختلاف و تشتت شدهایم. فکر نکنیم که این مسئله تنها به دلیل اشتباهات دیگران است، بلکه مشکل از درون حوزهها هم هست.
یکبار از مرحوم آیتالله عزالدین زنجانی علت تذبذب برخی روحانیان را پرسیدم؛ ایشان در جواب به جهل نسبت بهپیچیدگیهای جهان مدرن اشاره کردند و آن را عامل اصلی این تذبذب دانستند. مردم به دلیل نبود انسجام در سخنان مجتهدان، دچار سردرگمی میشوند. این مشکلات زمانی ایجاد میشود که مجتهدان مشاوران ضعیف داشته باشند.
مرجعیت فعلی باید در پاسخ به استفتائات هم دقت کند؛ قرار نیست هر سوالی پاسخ داده شود؛ زیرا با برجستهسازی برخی پاسخها مرجعیت را به سخره می گیرند؛ مثلاً اگر درباره تماس تصویری با رایتل سخن گفته شود، ولو با توجه به سوال یک نفر باشد، این مایه تضعیف نهاد مرجعیت میگردد. قرار نیست در هر مسألهای ورود کنیم؛ دایره مأموریت مرجعیت و اولویتهای فعالیتهای حوزوی باید روشن شود.
اگر مرجعیت بخواهد پیام دین را زنده نگه دارد، باید به اصل پیام خود وفادار بماند و از دنبالهروی از قدرتها خودداری کند. باید به اصالت خود و راه صحیح دین پایبند بماند تا مردم از آن الگو بگیرند. اگر مرجعیت بخواهد طبق خواستههای قدرت حرف بزند، دوام نخواهد داشت.
من معتقدم که تجربههای گذشته، مثل تجربه آقای بروجردی، نشان میدهند که باید در مسائلی که به آنها واقف نیستیم وارد نشویم. در ایران، متأسفانه مرجعیت با سابقه زرین خود در تربیت دینی و فرهنگی و اصلاح اجتماعی خود در مناطق مختلف کشور، اکنون در معرض خطر قرار گرفته و باید بیشتر دقت کند. در نهایت، اگر مرجعی هر لحظه نظری جدید بدهد، این باعث سردرگمی و ضعف میشود و باید این نکته را هم جدی گرفت.
-
چهارشنبه ۶ فروردين ۱۴۰۴ - ۲۲:۳۲:۴۸
-
۲۸ بازديد
-

-
عصر قم
لینک کوتاه:
https://www.asreqom.ir/Fa/News/713053/